روزایی که میگذرن

دلنوشته های من

آخرین مطالب

مرگ

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۵۵ ب.ظ

معمولا توی مراسمای عزایی نمیتونم شرکت کنم چون خیلی روحیه امو داغون میکنه و ساعتای زیادی به صحنه هایی که دیدم شیون هایی که شنیدم و غصه هایی که از چشمای صاحب مجلس به صورت اشک و زاری نمایان میشه تمام وجودمو میلرزونه و حالمو خراب میکنه .

از دیروز که مجلس مادر ریحانه رفتم حالم گرفتس. دلم میخاست کنارش بشینم یه جوری آرومش کنم . دلم میخاد یه کاری براش بکنم . خیلی دلم گرفت. از این دنیا بیشتر از قبل بدم اومد . از یشنبه تا حالا ذهنم پیش این خانوادس. و نگران حال دختراشون. خدایا صبر و تحمل از نوع آهنیش به این خانواده بده . خودت کمکشون کن. وقتی دیروز میدیدم گریه میکنی و رنگت مثه گچ شده دلم میلرزید . خدا باعث و بانیشو لعنت کنه. 

ای کاش میشد برگردیم عقب . تو شنبه کلاسمونو کنسل میکردی میموندی خونه. وقتی مامانت داشت بیرون میرفت جلوشو میگرفتی . ای کاش مامانت زود میفهمید از تصمیم اون کثافتا.ای کاش........


مغزم داره میترکه. هر سال که میگذره خبرای وحشتناک تری میوفته. سال پیش خبر مرگ دختریو بهم دادن که میشناختمش هم سن و سال من بود و خودکشی کرده بود به خاطر پسری که......


دلم از دنیا گرفته . از مردمش . که بعضی وقتا انقد بد میشن که اصن یادشون میره برا چی به دنیا اومدن کجا میخان برن نمیدونم.....


ریحانه ی قصه تازه ؟ آروم باش و صبور . قوی باش . از وقتی دیدمت دارم دیوونه میشم . انگار مغزم همه ی صحنه های اون 1 ساعت مسجد رو ریکورد کرده . همش یاد حرفات و گریه  هات میوفتم . ای کاش زود قوی بشی زود خوب بشی زود برگردی به زندگی نرمالت. 






   

  • فائزه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی